تبليغاتX
DarK Side Of Some ShaDow Pepole
ندارد
امرتات چرا نمینویسی؟

بچه ها چرا خاموشین؟

هنوزم سکوت؟

من میخوام داد بزنم

+ نوشته شده در  جمعه 19 تیر1388ساعت 18:40  توسط UnKNoWN  | 




من موسوی رو دوست دارم شما چطور !؟





+ نوشته شده در  پنجشنبه 7 خرداد1388ساعت 9:4  توسط مبهم  | 

 

 

 

یه چیز دیگه گوشه گلوم گیر کرده که میخوام به یکی بگم.
 ولی به هیچ‌کی جرأت نکردم بگم.

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 16 اردیبهشت1388ساعت 7:23  توسط مبهم  | 

اینجا چقدر سوت و کور شده

کجایین؟

شما هم تو این شبای تاریک بی ستاره گم شدین؟

برگردین

من ستاره میخواد

من حرف قشنگ میخواد

من.....

من چیزایی میخواد که...

                               که...

من یادش نمیاد چی میخواد

+ نوشته شده در  جمعه 11 اردیبهشت1388ساعت 1:33  توسط UnKNoWN  | 

 

پیازها را من رنده می کنم

که چشمه ی اشکم خشک نشود

سیب زمینی ها را تو پوست بکن

که شعبده می کنی با پوست

 

(عباس صفاری)

 

پ.ن: همیشه اونی که فک می کنی ،اونی نیست که فک می کنی

 

پ.ن : به شدت باید بی خیال تحلیل رفتارهای روزمره ی این مردم قابل پیش بینی شد. کلا!

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 26 فروردین1388ساعت 16:59  توسط جنون سرکش 

 

دیشب یاد مسعود شستچی افتاده بودم

اینکه چطور مردم ایران به سادگی یه نفر رو به عرش میبرن...

یه آدم عادی که یهو مهم میشه... ولی هنوزم آدم خوبیه! فقط یه کم جوگیر شده!

اینکه چه آسون میشه توی این مملکت اشتباهی بود!!!

به نظر من ۹۰٪ ایرانی ها اشتباهی ان! اونجایی نیستن که باید باشن...

مثل من!

+ نوشته شده در  پنجشنبه 20 فروردین1388ساعت 13:53  توسط UnKNoWN  | 

قاصدک

   در کفش های ِ از راه مانده ام ٬

                           پیله بسته است ...

+ نوشته شده در  شنبه 15 فروردین1388ساعت 14:55  توسط امرتات  | 



هی !


آدم که نباس با هر دختر خوبی که دید ازدواج کنه 




+ نوشته شده در  جمعه 14 فروردین1388ساعت 22:0  توسط مبهم  | 

 

وقتی پرنده ای رو معتاد میکنن که

فالی از قفس در بیاره و اهدا کنه اون فال رو به جویندگان خوشبختی

تا شاهدونه ای هدیه بگیره

پرواز قصه ی ابلهانه ایه.....

+ نوشته شده در  یکشنبه 9 فروردین1388ساعت 0:30  توسط UnKNoWN  | 

 

 

 

میگماااا

 امسال اون توپ قشنگه که بنگ میکنه بعدش اون یارو مبگف آغاااااز ساااال فلان و نزد ؟ نه ؟؟

 

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 3 فروردین1388ساعت 9:39  توسط مبهم  | 

 

 

تولدش مبارک....

 

 

 

پ.ن : میترسم از اول بخونمش ...

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 29 اسفند1387ساعت 9:40  توسط مبهم  | 

 

تبخیر ِالکل ِودکا ٬ در فضا ...

معنای ِ وسیع ِ آزادی ٬

                    خلاصه می شود

                                 در گیلاسی ...

حلقه

    حلقه

          دود

             در میان ِ انگشتهای ِ ما .

 

به قدر خاکستر سیگارت ٬

             دنیا کوچک می شود ...

تو هم کوچک می شوی ٬ 

              به قدر نیاز دستهای من ...

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 26 اسفند1387ساعت 9:40  توسط امرتات  | 

 

ببین من سه حالت دارم :

1- وقتایی که غمگینم

2-وقتایی که شادم

3- وقتایی که عصبانیم

اما معمولا تو حالت چهارمم . وقتایی که با توام ==>  قهوه ای قهوه ایم!


+ نوشته شده در  یکشنبه 25 اسفند1387ساعت 20:36  توسط جنون سرکش 

نه سپیده نه سیاه!

رنگ ت‌خ...ی خاکستری

ازش خوشم نمیاد

+ نوشته شده در  شنبه 24 اسفند1387ساعت 23:37  توسط UnKNoWN  | 



سایه ِ من اینجاست ...


کَسی فِیس منو نمیبینه ، منم هرچی میخوام میگم .... رفیقام هم همینطور !


اینا رو که میبینین ، مثه من سهم ی از بلاگفا دارن !


ولی بگم سهم من گنده تر ه !


شروع . . . .

پ.ن : هیچ وقت شروع خوبی نداشتم ...



+ نوشته شده در  شنبه 24 اسفند1387ساعت 7:18  توسط مبهم  |